|
گل ارکیده |
|
|
خدایا
بر این تن های خسته
بر این زخمهای بر دل نشسته
خدایی کن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:1 توسط ارکیده |
میجوشد و میجوشد
از درون از بیرون
اتشی و خاکستری
التهابی شیرین
تبی سرد
و عشقی تا عمق جان اتشین
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:15 توسط ارکیده |
یه بزرگی بود که یه زمانی خیلی ها دوسش داشتن حتی کسی دوس نداشت یه اسیب کوچیک ببینه روزگار براش اینقدر چرخیده و ... اون بزرگ اینقدر کوچیک شده که حالا همه میخوان بعد مرگش رخت عروسی به تن کنن...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 8:32 توسط ارکیده
چهار سال دیگه
حدودا 2...3 مهر
شروع اخر امروز است...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 6:45 توسط ارکیده |
درست مثل یه سیب سرخ بزرگ اون بالاهایی
تو دسترسم نیستی
اگه دستم بهت میرسید
مطمئن باش
اولین گاز گنده رو خودم بهت میزدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:27 توسط ارکیده |
نور کوچولوی من
چون عاشقتم
مجبورم با دستای خودم خاموشت کنم.....
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 3:12 توسط ارکیده |
یش از اینها آه آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چه نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ در قالی درخطی موهوم بر بیدار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:46 توسط ارکیده |
من سنگدل نیستم
قصه خیانت های تو به گوش همه رسیده!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 7:44 توسط ارکیده |
سیاه ترین شبم که باشی با سپیدی تموم میشی
پ.ن:همیشه اتفاقای خوب وقتی پیش میان که انتظارشو نداری!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 0:36 توسط ارکیده |
صدایش را خواب
در میان آتش و باد به موهایم بست و در دل نشست...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:0 توسط ارکیده