|
گل ارکیده |
|
|
این روزا که دوری...
کجایی که با دست های مهربونت اشکامو پاک کنی؟
کجایی که سرمو بچسبونم به سینت موهامو ناز کنی؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 3:37 توسط ارکیده |
شاپرک های کوچک ذهنم
آشفته حال و مست در خلوت درون گویی پرنده ای میشوند در آسمان هایی دور... پ.ن:میگه درخت دوستی ریشه در اعماق روح داره..!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:3 توسط ارکیده |
چه سکوت وسوسه انگیزی است..
آنچنان که به خواب رفته ای روحت در حال راز و نیاز است.. پ.ن: دوری کردن از کسانی که دوستشان داریم بی فایده است زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نخواهیم یافت..(گوته)
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 توسط ارکیده |
گاهي سكوت ادمي براي خفه كردن حرفي است كه عجله در گفتنش دارد آنقدر كه شنونده ان حرف خودش موضوع ان حرف مي شود و خود ان حرف ميشود و هر چه هم كه عجله كني زودتر از او به خود اونمي رسي نميتواني برسي!!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 8:40 توسط ارکیده |
شاید باور کردنش سخت باشد برای کسی که سالها اینچنین دیوانه ی قفس بوده ..پر کشیدن!
شاید تنها به این خاطر است که دست و دلش میلرزد و همانند کودکی تنها بی حوصله از نبودن چیزی که راضی نگهش دارد بر می آشوبد ساز ناسازگاری می نوازد... شاید دلش تنگ است برای قفس برای حبس کشیدن در قفسی که تنها برایش قفس نبود خانه ای بود ..بهشتش بود.. چرا بغض از دست دادن اینچنین میفشارد گلویش را .. مگر خودت نمیخواستی!!
بدنش میلرزد ..خوابش نمی اید .. باز هم تنهایی گریه می کند .. دستش را بگیر ..اینجا در آزادیت قفسی بزرگتر برایت مهیاست!!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:38 توسط ارکیده |
دقايقي هستند كه مثل وقايعي روي مي دهند و يك به يك مي آيند و مثل دندانه ساعت مي گردند به دور نيك و بد و مثل صداي قلبي ابدي در خاموشي دنيا مي تپند!!!
پ.ن:واسه لذت بردن از دقایق عمرم نیاز به کمی سکوت و توقف دارم!!
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:59 توسط ارکیده |
تو زهري .. زهر گرم سينه سوزي تو شيريني.. كه شور هستي از توست شراب جام خورشيدي كه جان را نشاط از تو.. غم از تو.. مستي از توست.. پ.ن:در حالتی خاص هر گونه اثری از احساس کنار گذاشته شده !...هنگامی که به گونه ای خاص سکوت می کنم دیگر دوستتان ندارم ..متوجه شده اید؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 5:15 توسط ارکیده |
توی تاریکی مطلق روزهای تکراری
دلگرم همون نور کوچیک کم سو باش!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:38 توسط ارکیده |
روزها میگذره
هر روزی که می گذره یه فرصته
فرصتی که میشه توش یه بار دیگه بوی زندگیو حس کرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 3:46 توسط ارکیده |
اینم یه جایی خالی واسه یه روز برفی!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:21 توسط ارکیده |
| ||||||