|
گل ارکیده |
|
|
تنها برای لحظه ای خانه را ترک گفتی .از کار در پشت میز تحریرت دست کشیدی و خالی گذاشتی صندلی ات را به کجا رفتی؟ به جست و جوی تو در به در کوچه ها و خیابان های شهر میشوم زیرا تنها در فیلم ها یا قصه هاست که انسان ها به آسمان عروج میکنند: به کجا رفته است روح تو . به کجا؟ نگاه کن ! در قفسه کتابخانه با درهای قرینه همچون درگاه ضریح همه کتاب های تو سر جای خود قرار دارند و حروف آنجایند در سطر سطر آن کتاب ها به کجا رفته است نگاه تو؟ چهره ات گرمایت شانه هایت به کجا رفته اند؟ بیهوده میکاوند چشم ها همچون ناخن ها برای رخنه کردن در خاک تیره. حقیقی همچون خاری در جگر پیدا نیستی نیستی بیهوده است چشم چرخاندن و همه گوشه کنار آسمان را جستن باران سطل سطل باران.اما تو آنجا نیستی در آسمان نیستی.هیچیک از این دو جسم فقط جسم است و روح فقط روح کجاست خود واقعی تو ؟ همه تو؟ فقط اینجا فقط آنجا تو را با خاک پوک برابر نمیکنم تو مرا خویشاوند خود پنداشتی و من تو را هرگز لاشه یا شبح نخواهم پنداشت فراسوی اینجا فراسوی آنجا این تو نیستی نه بگذار در نیایش های خود تکرار کنند مرگ و زندگی یکی است خدا فقط خداست کرم فقط کرم تو یگانه ای روح و جسمی یگانه من هرگز تو را تسلیم نمیکنم به رایحه گلها بر سر مزارها اگر تو جایی هستی همین جاست در یاد من و من پاس میدارم همه آنهایی را که با همه وجود خود رفته اند و منفور داشته اند جدایی جسم وروح را همانند تو که با تمام وجودت رفته ای . زیرا پاک و زلال زیر دست هایت به سوی آزادی ام بردی و آکندی خانه ام را از عطر سبز برگ های بهاری هرگز نمی سپارمت به دست های سرد مرگ و علف های سرد فراموشی.. از اندرون خانه ای متروک. ترانه ای عاشقانه به گوش میرسد دست در دست نسیم آکنده از فراموشی و غفلت که بیشه زاری خاموش را میماند گناه از حافظه است که او را نه چشمی است نه لب و دهانی و نه جسمی گل و لای همه روزها و شب های که به یکدیگر به سر آورده ایم .. آن سو پنجره های برفی و سنگینی سال های بی روح : و نسیم نفس باخته است....
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 4:37 توسط ارکیده |
هنگامی که نظاره میکنم پرواز برگها را در مسیر سقوطشان بر سطح سنگفرش و میبینم روبیده شدنشان را به دست باد چنانکه گویی هنرمندی چیره دست سرانجام نقاشی خود را به پایان رسانده است. آنگاه می اندیشم (ودر این حال هیچ رهگذری خوش ندارد شیوه ایستادن و چهره اندیشناکم را) چگونه برگی زرد زرد خشک خشک باقی مانده است بر شاخصار دوردست... 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 9:53 توسط ارکیده |
I am glad your sickness is not caused by me mine is not caused by you.i am glad to know the heavy carth will never flow away from us, beneath our feet ,and so we can relax together, and not watch our words. when our sleeves touch we shall not drown in waves of rising blush thank you for loving me like this. for you feel love , although you dnt know it thank you for the night i have spent in guite thank you for the walks under the moon you have spered me and those sunset meeting unshared thank you. hte sun will never bless our heads. take my sad thank for this; you dnt cause my sickness. and i dnt cause yours خشنودم که رنج تو به خاطر من نیست. نیز رنج من به خاطر تو .خرسندم از دانستن این حقیقت که زمین سخت وهرگز از زیر پا ی ما نخواهد لغزید و ما میتوانیم آسوده باشم در کنار هم بی پروای پاییدن کلمات یکدیگر و بی بیم غرق شدن در امواج سرخی که تا بناگوش ما بالا می ایند آنگاه که اّستین لباسهایمان با یگدیگر تماس مییابد سپاسگذارم از تو به خاطر بی ریا بودنت زیرا تو عشق را حس میکنی اگر چه آن را نمی شناسی سپاسگذارم از تو به خاطر شب هایی که من در آرامش به سر آورده ام ....سپاسگذارم از تو به خاطر گام سپردن زیر نور ماه . چشم پوشیدهای تو از من و دیدارهای شامگاهی تکرار نشدنی ما سپاسگذارم خورشید هرگز سرهای ما را متبرک نخواهد کرد سپاس های قلبی و غمگین مرا پذیرا باش زیرا رنج تو به خاطر من نیست نیز رنج من به خاطر تو...
+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 22:55 توسط ارکیده |
ای دو چشمت سبزه زاران گریه ات اشک بهاران
میروم غمگین و نالان بهر من اشکی میفشان
ای سرو پا مهربانی ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم شوق ماندن مینشانی
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
میروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
میروم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی
ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی
غم سردم را جه بی حاصل به سو یت میکشانی
عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری
هر چه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری
چشمه ای خشک و سیاهم خسته ای گم کرده راهم
بگذر از من چون که دیگر زشت و سر تا پا گناهم
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی.......
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:28 توسط ارکیده |