|
گل ارکیده |
|
|

فصل اندوه مرا به خود باز می گرداند مرا می برد به آن سوی من به ماورای من
و من تهی میشوم از تهی ...
آه سرد است و سکوت اندوه پیچکی به اندرونم میکشد و من را خفه میکند در خود..
سخت است سوختن ..ظاهر داشتن..اما درونی سوخته ...کیست انتهای من؟!
سوختم هیچ کس اینجا نیست و من تنها تر از همیشه میشکنم .. می بارم و می بارم آه از این حسرت..
نیستی پیدا نیستی دوری از من خیلی دور و من به سویت می آیم مثل همیشه برای با تو بودن
حسرت یک نفس در نفس ...
گویا کم شده ای کمتر از آنچه که بودی یا گم شده ای در اندرونم هنگامی که فریاد میکشیدم و میشکستم به درونم شتافتی و دیگر ندیدمت به کجا رفتی..
آه از این همه حسرت که مرا میکشد به سوی تو جاذبه ماورایی تو مرا می خواند و خون را می جوشاند و فریادی از نیستی سر می دهد برای تو..
میسوزم از این جسم رشد یافته که میدانم خیلی زود زودتر زودتر از آنچه که فکر میکنم مرا نابود می سازد و من رها میشوم برای همیشه مثل تو که در من رها شده ای و در هر نفسم موج می زنی و هستی همیشه در کمال نبودنت ..
میخواهم رها شوم این همه درد و غم تا به کی تو رفته ای و من مانده تنها و تهی در ثانیه ها و موج میزند باران در پشت پلکها .. سکوت می کنم در برابر تمامیت در برابر کامل .هیچ چیز اینجا نیست ..
درک رفت مفهوم رفت و من ماندم تنها کنار تو ..
هدف از آمدن چه بود نمی دانم !!! میخواهم همان نفس تازه را که بر لبانم بدمی و من را نیست و نابود سازی و بسازیم برای یک واژه یک مفهوم رنگ باخته هوس ناک شده و نیست ما میدانیم ما می دانیم تو که رفتی دگر هیچ چیز نیست و همه چیز را برای خودت برده ای و من در تمنای رهایی تا به کی باید باید بسوزم این همه سوختن کافی نیست این همه جنگیدن کافی نیست
میخواهمت برای رهایی
سخت است خیلی سخت است و بیرنگ است واژه ها برای سرودن برای تو و نیست هیچ واژه ای لایق تو ..
تو برایم بمان تا رسیدن فاصله ای نیست من به تمامیت رسیده ام و خواهم آمد خیلی زود خیلی زود به کوتاهی شادی خواهم آمد پرواز را برایم معنا کن .....
خواب و آسایش با دیده ی بیمار و خمار آلود من سازگاری ندارد کسی که وی را دردی کشنده است چگونه دیده برهم تواند نهاد.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 19:56 توسط ارکیده |

پاییز اگر بگذشت دیگر زمستان است
گلخانه قلبم در زیر باران است
باید بسازم من با سردی و سوزش
گلها همه خشکند زیر بارانش
دنیا دگر سرد است فردا چه بیرنگ است
تنهایی و مرگ است آنجا چه دلتنگ است
نومیدی و یأس است خم ها چه بی رنگ است
مستی دگر بس است مستی چه یکرنگ است......
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 4:4 توسط ارکیده |