|
گل ارکیده |
|
|

کسی نمی تواند عشق را بکشد
اگر در خاک دفنش کنی
دوباره میرويد
اگر پرتابش کنی به اسمان
بالهايی از برگ در میآورد
و در آب میافتد.
با جویها میدرخشد
و غوطهور در آب
برق میزند.
خواستم آن را در دلم دفن کنم
ولی دلم خانهی عشق بود
درهای خود را باز کرد
و آن را احاطه کرد با آواز از ديواری تا ديواری
دلم بر نوک انگشتانم میرقصيد
عشقم را در سرم دفن کردم
و مردم پرسيدند
چرا سرم گل دادهاست
چرا چشم هايم مثل ستارهها میدرخشند
و چرا لبهايم از صبح روشنترند
می خواستم اين عشق را تکهتکه کنم
ولی نرم و سيال بود، دور دستم پيچيد
و دستهايم در عشق به دام افتادند
حالا مردم میپرسند که من زندانی کيستم....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 4:14 توسط ارکیده |

هر سنگی در راه
چشم توست
به پای پیاده آمدگان
و نگاه معصومانه ی پرسش وارت:
پرهیزگار بوده ای؟
راستگو بوده ای؟
گام ها می دانند
این راه ها کوه بودند
سنگلاخ هایی بی گذر
به اشکی راه گشتند
به آهی رام گشتند
و زمین بوسه زن بر گام ها
زمزمه می کند:
راه را رعایت کن!
فرهاد را به دل بسپار!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 4:55 توسط ارکیده |