|
گل ارکیده |
|
|

بهارا بهار شکوفه می زنم جوانه می زنم می رویم شکوفا می شوم چه مقدس است محبت چه مفهوم والایی دارد . زنده شدم تازه شدم . چقدر با مفهوم چقدر زیبا به آرامشم رساندی .با تمام حس های وجودت به من حس جوانی می دهی منی که در عنفوان جوانی پیر شده بودم خفته بودم مرده بودم در سکوتی در لحظه ای در ورای زمان و مکان- حیاتم پرواز کرد دور بود دور شد به کجا رفت من در زمین
آن در هوا پرواز می کرد من مات شدم اشکم یخ بست همانند مجسمه های بودایی همانند قدیسه های باستانی ز کجا آمده ای ز کجا خواهی رفت روح من را ز کجا اوردی و مرا زنده کنی شاد کنی تو چه زیبا محبوبی هستی من تو را می گویم تو که خوبی تو که از حرفهاین تنها یک ساز زنی من تو را دوست می دارم چه سبک چه وزنی دارد . این کلام چه سبک می آید چه سبک زنده شود چه سبک پروانه شود
. من باید چه بگویم از درد چه بگویم از رنج با تو این واژه ها مردند با تو من هستم و ماندم تا کجا هستی با من من چگونه برایت بگویم که تو شدی روح و روانم .هستی و جانم و نیمه ی جان هنوز زنده ی من و منو باور کن که چه زیبا می مانی من نگویم که چه زیبا ماندی من فقط می دانم می رویی می رویی در روحم که شکوفا کنی ان زادورم .من تو رو بوییدم تو هرگز نفهمیدی که چه بویی در توست که چه شورانگیز است عطر تنت تو به من می گویی زیباست عطر شکوفه های بهار نارنج اما تو هیچ فهمیدی عطر تنت زیبا تر بود این را فقط من می دانم و تو بدان ندارد هیچ چیز عطری زیبا تر از عطر نفس های تنت . من تو را بوییدم من تو را فهمیدم تو مرا باور کن .
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 2:51 توسط ارکیده |
سوزش چشمان خیسم از سر بد مستی است بازو بسته کردن چشمانم از بی خوابی است گویی که آسمان قیر گون بی ستاره است بر سر مژگان من بنشسته و در گردش است گوشهایم از فراق دولتت تب کرده است گونه ام از شرم ساقی همچو می با لاله است ذهن من غوغاست تا گوید که ای ماه منیر جرعه ای از آن شراب رو به روی چهره ی نازم بگیر هی تمام حرکتم سست است و آوازم خراب ای که ارکانم چو کامم سست گشت سست و خراب چشم بر هم می زنم در فکر خواب وا دلا باز کافر می شوم فکر شراب فکر آن جادوی چشمان تو پهلوی آب خنجری از پشت بر سر می کنم مست و خراب از سخن های تو مشتی گل به دامن می زنم پایم از جا می کند بی حس و تاب یاد آن زلفین و طالع می کنم می زنم بر پشت دستم آه از آن جادوی خواب هی تمام شعر هایم از سر دلتنگی است......
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:15 توسط ارکیده |