|
گل ارکیده |
|
|
در عصر کبود در یک لحظه نامیرا این منم با عشقی که رویاندم در سرم این منم حرکت سست پلک های آغشته یه عشق همچون آبی که فرو می غلتد در خاک همچون احساسی که شناور مانده در هوا اوج می گیرد نگاهی بس بعید دوخته به چشمانت به سیاهی چشمهای نمناک و زلال و پاکت من میفهمم می خوانم عمق عطشناک چشم ها را من می بینم هاله ای افکنده از احساس پشت پلک ها را که بسا چه دروغگویان زیرکی هستند !! باد آرام میگیرد موهای فراچنگ خورده در هوا موسیقی باد را بدرورد می گویند. باران نم نمک فرو می بارد و احساس را سر کوب می کند طوفان عطشناک عشق فرو می نشیند و باران باران طنین هم نوایی می سراید تو ای باران اسیدی با تمام قدرت بی تلاشی!! به زودی زیر این خاک ناجنس آرام خواهم گرفت اما تنها جنسم!! روح من پروازکنان مستانه سوی تو پیوست..
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:31 توسط ارکیده |
در دلم نابودم.در دلم بی هوشم بی تابم از دریغی که شود پیدا بی باکم . روزها ثانیه ها جان میبازند تا فراموش کنیم هستی را .که در یک آن من و تو یه روز شویم ما یی بس تا رویم در اوج شویم نا پیدا تا قدم بگذاریم در راهی که ندارد هیچ پایان غم انگیزی تا که افسوس خوریم از نبودن هم چون شاید در طی راه رشد کنیم با لا ریم سوی یک بینهایت در دلم بی تابم بی تاب چون دگر آن من در پی یک چیز است آن احساس بی پایان آن احساسی که ندارد پایان و ندارد مقصد و بی نهایت میروید می روید و من و ما رشد کنیم ...آه پایانی نیست در ان !! ما فقط می روییم با لاتر با لا تر در دلت میجوشم می جوشم وای چه احساسی است در من .. که مرا بی پروا می سازد مرا میکوبد میروید می سازد در دلم آشوبی ست یک نهایت در دل می خواند می روبم می روبم روح من اوج رود در دستم دستی است با روحی مقدس تر از از شعرهای من و تو . من و تو نیستیم اینجا من و تو ما شده ایم . تو دگر هیچ نگفتی خفتی خاموشی .. گوش سپار به دلم که چنان بی تاب است .. آه احساسم بی تاب است تو رفته ای نیست تمنای حظورت ...به کجا رفتی ؟عشق من را از سر بدر کنی!!! نه نه گوش کن آوایی در دلت می پیچد: هستی را فراموش کن تنها دل بسپار ..
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:35 توسط ارکیده |