|
گل ارکیده |
|
|

به من بگو ای عشق من صدایم را شنیدی ؟
پر پر زدن آرزوهایم را دیدی ؟
چشم های خوابیده به دور از احساس ... تو خواب بودی یا فقط چشمانت بسته بود ؟
در پی سرکوب کردن عشق های کهنه با عطشی فوران شده
به من بگو عشق من آیا حس می کنی مرا؟ یاد میکنی مرا؟
یا به این زودی در فراموشی ام فرو رفتی
من در احاطه آب ها اشکها از زمین رها تنها در آسمان
در این اندشه که آیا من جدا افتاده از عوالم روحانی ام
و یا تنها فرورفته در احساسم غرق می شوم
مرداب دل انگیز خدا .. دست و پایم بسته است .. تنها فرو میروم
ناگاه تو خیز افتاده از خوابت به دور از من و احساسم
در این اندیشه ای که خوابم با نگاهی بی هوش به اطرافت
پرواز کردی عشق من...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:45 توسط ارکیده |

دیروز او در چشم هایم می نگریست ..چه شگفت انگیز بود عشق بازی چشم های بی ریا
دور بود اما جاذبه ی همیشگی را داشت
یارا ٬ چه کرده بودم با تو؟؟؟!! که بر میگیری از من نگاهت را
و اشک جاری آب است وخون... وخون جاری آب است درک می کنی؟
تو مرا به فراخوانی روحم وادار می کنی.. و ترس را که می فهمم.
به حق خوب فهمیدم جمله ای را
عشق نامادری است ٬ نه مادر پس رحم و انصاف را از او طلب مکن!!
آدمیان بی هوش!! شما هوشیارید ٬ شما زندگی میکنید در حالی که من گنگ و خاموشم
با این همه در قعر اندوه باز میپرسم یارا چه کرده بودم با تو ؟؟!
از دور میگذشتی که نگاهت نگاهم را زندانی خود کرد..چه اسیری زیبایی!!
از این هوا از این نفس میپرسم چرا؟ چگونه باید در رنج و درد به سر ببرم؟
میدانم و حس میکنم درد اشتیاق وجودم را که مرا مثله همیشه نزدیک مینشاند و خاموشی ها بسا بسیار باشد ..
مرا ببخش به خاطر همه چیز .. مرا ببخش به خاطر.. ..
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 19:36 توسط ارکیده |