|
گل ارکیده |
|
|
عشق آلوچه نیست كه بهش نمك بزنی
دختر همسایه نیس كه بهش چشمك بزنی
غذا نیست كه بهش ناخونك بزنی
عشق ، مقدسه باید جلوش زانو بزنی...
پ.ن:![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:27 توسط ارکیده |
تو ای آرامش و زیبایی هر لحظه از عمرم نمیدانی که من امشب چه ویرانم نمیدانی کنار غم و در آغوش گرم خاطرات تو گلم ، زیبای من ، رویای من ، نمیدانی چه حالی دارم ای بهتر ز گل نمیدانی چه حسی دارد این رنگ غم و اوج شکوه عشق تو در کنار اینهمه اشک و نگاه منتظر ... نه ؛ تو نمیدانی ... کجایی عشق من ، امشب ز من دوری ، چرا ؟ چرا تو آنقدر خوبی که باید من همیشه جزو آنهایی که تو آرامشان کردی بمانم ؟ نمیخواهم تو در آغوش گرم دیگری ؛ فکرت برای من تو جسمت را به من دادی ولی افسوس... حالا ، اینهمه زیبایی و اوج لطافت در کنار دیگری ذهن و دل و هرچه جز جسم تو هست مال من است برای من اگر یک لحظه هم باشی تو را من با تمام قدرت و عشق و وجودم ، لمس خواهم کرد و تو ای بهترین همراه و خوب من زمانی که کنار لحظه هایم میهمان هستی نمیدانی که من آن لحظه ها را ، با چه عشقی در خیالم بعد ها ، حتی هزاران بار ، از نو ، تازه و تکرار خواهم کرد . . . تو در افکار من یک خوب بی همتا و بی مثلی و این را هم بدان هرگز نگاهم را ز تو من ؛ پس نمیگیرم نگاه عاشقت ، فکرت ، دلت ، لب های شیرینت و گرمای وجودت ؛ برای من تمام حسرت و یک لذت کوتاه و جسم سرد و نمناکت کنار دیگری من ؛ بی صدا رفتم . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:43 توسط ارکیده |